معمولی - تاریخ: 1401/4/14 ساعت: 10:27
گاهی دوست دارم بیام و اینجا چیزی بنویسم. نفس های عمیق می کشم و آروم تر پلک می زنم. سعی می کنم خودم و توی همون فضایی قرار بدم که سال ها توش غوطه ور بودم و و باعث میشد بنویسم ولی انقدر کمرنگ شده که ... نمی دونم! منم شدم یه آدم معمولی. یه مرد 31 ساله که همه تلاشش اینه بیشتر پول در بیاره ...Adblock test...
ماهی مرده - تاریخ: 1399/1/21 ساعت: 12:51
ماهی مرده از ماهیگیر نمی ترسهچون ماهیگیر دوستش ندارهمن خیلی وقته ازت نمی ترسم ...
31 - تاریخ: 1398/12/8 ساعت: 7:16
بازی شروع میشه. مراحل اول بازی ظاهرا ساده است. می تونی به آسونی از غول های کوچ و بزرگ رد شی. کمی عجله می کنی و از فضای رنگی و زیبای پس زمینه بازی لذت نمی بری. فقط عجله داری به مراحل سخت تر برسی. یکی ا
ده سال - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 20:43
ده سال از پدیکس گذشت ...
در ابتدای امر - تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 1:48
عشق اول برای نرسیدن ساخته شده است. یعنی اگر رسیدنی در کار نباشد، که اکثرا نیست، زیبا تر است. آن قدر زیبا که حاضری از بدن خود جدا شده و در فاصله ای چند متری ایستاده به افتخار این غم شریف، با شکوه و بی
گردن بند - تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 1:48
مرگ حق نیستولی گیوتین هابه گردن ما خیلی حق دارند ...
ما یک نفر - تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 1:48
متقاعد کردن این بی شعور کار ساده ای نیست. من دیگرم را می گویم. از حرف زدن های پیاپی با او و نفهمیدن های بی انتهایش خسته شدم. وقتی حواسش نیست مانند کاغذی مچاله او را به چمدانی قهوه ای و سرشار از بوی رط
عافیت باشه - تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 1:48
فروردین 98 بود که اولین عطسه اتفاق افتاد. مشغول بررسی کردن فاکتور های سال گذشته بودم. چند ثانیه بعد از عطسه فهمیدم شرایط طبیعی نیست. به شکل احمقانه ای فکر کردم عطسه باعث توهم یا حتی مرگم شده! چطور ممک
فندک سرخ - تاریخ: 1398/2/20 ساعت: 1:48
روی سنگ های موج شکن پریدن دیوانگی قابل قبولی میخواست که در ما موجود بود. پایت در فضای خالی سنگ ها فرو رفت. ترسیده بودی که پایت شکسته باشد. لنگان لنگان به یکی از نیمکت ها رسیدیم. خواستی از خلوت پیاده ر
نهنگ مقتول - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 4:50
فکر تو مرا کشت فکر تو مرا زنده کرد مانند خودکشی که سر نهنگ ها را زیر آب می کند
پرنده مردنی است - تاریخ: 1397/11/20 ساعت: 4:50
حقیقت اینه که گلوله ها بال های پرنده و نشونه می گیرند ولی این پروازه که سقوط می کنه ...
فراموش - تاریخ: 1396/7/12 ساعت: 19:24
عشق فراموش کار است مانند کودکی که زنگ خانه ای را می زند اما فراموش می کند فرار کند مانند زخمی که فراموش می کند خوب شود مانند بارانی که فراموش می کند بند بیاید ...
مشکی - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 22:36
اگر پیراهنم را در بیاورمرنگش مشکی نیست ؟ اگر قاب عکست را بردارم دیوار پشت قاب عکس مانند زخمم تازه نیست ؟ اگر روبان مشکی را بردارم قول می دهی برگردی ؟
مسافر - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 22:36
آماده ام. بارانی پوشیده ام. چتر برداشته ام. چمدانم را بسته ام. برای آخرین بار در آینه قدی خود را خیره شدم. شبیه همه مسافر ها به جدی ترین شکل ممکن جدی به نظر می رسم. پول، عینک و بلیط را برداشته ام. کلید را همان جایی که در نظر گرفته بودم فراموش می کنم. تاکسی رسید. آقای راننده لطفا همین نیمه را به ترمی...
اون چشم ها - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 22:36
لنگه این چشم ها رو من قبلا دیدم. وقتی میگم دیدم فکر نکنی زر می زنما. نه جون جفتمون! آقامون یه پوستر چسبونده بود رو دیوار. دقیقا بالای منقل و بساطش. عکس یه هنرپیشه هندی بود. البته مامانی یه بار عصبی شده بود و نصفش و جرررر داده بود. فقط چشای اون مادر مرده مونده بود. بابام وقتی آخرین کام ها رو می گرفت ...
28 - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 22:36
ابری - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 22:36
رفتار نسبتا طبیعی و معقولی داشت. البته اگر از بارانی و چترش چشم پوشی کنی. عادت داشت حتی در داغ ترین روز های تابستان چتر همراه داشته باشد. با او در کافه آشنا شدم. هر روز سعی می کرد حوالی ساعت 20:00 کافه باشد. یک بار میانه های مستی گفت: اینجا را دوست دارم چون تلویزیون ندارد و چند بار تلاش کرد که بخندد...
خونه - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 22:36
من فقط گاهی میام گوشه وبلاگم گریه میکنم و بر میگردم به جهنم بیرون ...
مثل کوه - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 22:36
خورشیدکم از طعنه ها نترس پشت من پنهان شو بگذار بگویند از پشت کوه آمده ای ...
خونی - تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 22:36
همه می دانستند دست احمد آقا به خون پاک پدرم آلوده است. وگرنه پدرم نمی رفت تا چک هایش برگشت بخورند! با همان دست های خونی برای ما یک کیلو پرتقال آورده بود. این وقت ها خون جلوی چشم هایم را می گرفت. با لبخند گفت " خونیه ها! " گفتم چی؟ گفت پرتقال ها. عروسک ها مادرم را می بافتند. سفارش این هفته هزار عروسک...