گاهی دوست دارم بیام و اینجا چیزی بنویسم. نفس های عمیق می کشم و آروم تر پلک می زنم. سعی می کنم خودم و توی همون فضایی قرار بدم که سال ها توش غوطه ور بودم و و باعث میشد بنویسم ولی انقدر کمرنگ شده که ... نمی دونم! منم شدم یه آدم معمولی. یه مرد 31 ساله که همه تلاشش اینه بیشتر پول در بیاره ...
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
ماهی مرده از ماهیگیر نمی ترسه
چون ماهیگیر دوستش نداره
من خیلی وقته ازت نمی ترسم ...
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
ده سال از پدیکس گذشت ...
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
مرگ حق نیست
ولی گیوتین ها
به گردن ما خیلی حق دارند ...
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
برچسب:
نویسنده: النا قربانی


فکر تو مرا کشت
فکر تو مرا زنده کرد
مانند خودکشی
که سر نهنگ ها را زیر آب می کند
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
حقیقت اینه که گلوله ها بال های پرنده و نشونه می گیرند
ولی این پروازه که سقوط می کنه ...
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
عشق فراموش کار است
مانند کودکی که زنگ خانه ای را می زند
اما فراموش می کند فرار کند
مانند زخمی که فراموش می کند خوب شود
مانند بارانی که فراموش می کند بند بیاید ...
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
اگر پیراهنم را در بیاورم
رنگش مشکی نیست ؟
اگر قاب عکست را بردارم
دیوار پشت قاب عکس مانند زخمم تازه نیست ؟
اگر روبان مشکی را بردارم
قول می دهی برگردی ؟
برچسب:
نویسنده: النا قربانی
آماده ام. بارانی پوشیده ام. چتر برداشته ام. چمدانم را بسته ام. برای آخرین بار در آینه قدی خود را خیره شدم. شبیه همه مسافر ها به جدی ترین شکل ممکن جدی به نظر می رسم. پول، عینک و بلیط را برداشته ام. کلید را همان جایی که در نظر گرفته بودم فراموش می کنم. تاکسی رسید. آقای راننده لطفا همین نیمه را به ترمینال برسان. نیمه دیگرم نتوانست دل بکند. منصرف شد!
برچسب: مسافر,
نویسنده: النا قربانی
برچسب:
نویسنده: النا قربانی