خرید بک لینک
همه می دانستند دست احمد آقا به خون پاک پدرم آلوده است. وگرنه پدرم نمی رفت تا چک هایش برگشت بخورند! با همان دست های خونی برای ما یک کیلو پرتقال آورده بود. این وقت ها خون جلوی چشم هایم را می گرفت. با لبخند گفت " خونیه ها! " گفتم چی؟ گفت پرتقال ها. عروسک ها مادرم را می بافتند. سفارش این هفته هزار عروسک بود. شاید فقط من می دانستم که نیمی از گل های دامن عروسک لکه خون است. سوزن نوک انگشتان مادرم را بی وقفه می بوسید. لا به لای زمزمه ها گفت اگر این عروسک ها حاضر نشوند گاومان زاییده است. معلم از ته حنجره فریاد می زد: باتلاق گاو! و بچه ها یک صدا گفتند خووووونی! این بار رو به من برگشت و فریاد زد گااااااو و خیره شد به قطرات خونی که از بینی من می چکید. گفتم: خونی آقا ... خونی ...

پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 9:40 | |

image

برچسب: نویسنده: النا قربانی تاريخ: دوشنبه 3 مهر 1396 ساعت: 22:36

صفحه بندی